كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
1062
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )
چرخ را جامه كبود و علم را دفتر سياه * ملك را سر ناپديد و عدل را جان غايب است شد سيه گوى مه و بشكست چوگان هلال * شهسوار ملك و ملت تا ز ميدان غايب است شايد ار سرگشته گردد هرطرف اسكندرى * كاندرون ظلمت خاك آب حيوان غايب است آفتاب ملك و دين از اوج سلطانى بگشت * يوسف مصر شرف در چاه زندان غايب است « 1 » مىكند زين غصه دايم نسر طاير پروبال * تا هماى مرغ توفيقش ز فرمان غايب است اى خزان بنياد باغ و بوستان در هم شكن * كان درخت ميوهدار از باغ و بستان غايب است خستهء تيغ حوادث بر فراش رنج و غم * گو بمير از درد نوميدى كه درمان غايب است مشترى گو خطبهء دولت به نام كس مخوان * كز سرير مملكت شاه سخندان غايب است روشنى جو از كواكب چون قمر گم كردهاى * اشكبار اى ديده چون گنج گهر گم كردهاى دوش سوى عرصهء افلاك مىكردم نگاه * عرش را ديدم ز ماتم كرده پيراهن سياه تا سحر خيل نجوم از نالهء كرّوبيان * بر سپهر هشتم از سرگشتگى گم كرد راه
--> ( 1 ) . در نسخهء ك نيست .